ساعت 09:30 در ميدان وليعصر بوديم. كمي شلوغ تر از روزهاي معمولي بود و نفراتی از نيروهاي انتظامي هم كنار ميدان ديده مي شد. با اين حال در لحظات نخست چيزي غير عادي به چشم نمي آمد. من بايد به مركز شهر مي آمدم و همسرم هم گفت كه خريد دارد و مسيري را با من مي آيد.
از ميدان كه پايين مي رفتيم كم كم انبوه نيروهاي انتظامي به چشم مي خوردند. اندامهاي درشت و پوششي مثل ساموراييها داشتند. هر يك از آنها مثل غواصها كپسولي اما كوچك بر پشت بسته بود. اين ريخت، بخصوص رنگ تيره نزديك به سياه آنان آدم را به ياد فيلم جنگ ستارگان مي انداخت. يك آن فكرم رفت پيش ازغدي كه شب پيشش جوانان جنبش سبز را سوسول ناميده بود. با خود گفتم اين چه جور سوسول هايي هستند كه براي مقابله با آنان نيروهاي انتظامي تا اين حد مي بايست مجهز مي شدند. سري به بازارچه خيابان آبان زديم. خرده خريدي كرده بيرون كه آمديم انبوه نيروهاي انتظامي در پوشش هاي رسمي اما متفاوت ديده مي شدند. حتي برخي از آنان لباس كار پاركبانان شهرداري را به تن داشتند.
نزديك خيابان كريم خان بوديم كه انبوه جمعيت را در دسته هاي كوچك و بزرگ در حال حركت ديديم. به سمت ميدان هفت تير رفتيم تعداد افراد انتظامي اگر اشتباه نكنم نزديك به سه برابر آدمهاي عادي بودند. حالا به پاسخي كه روز قدس بي جواب مانده بود رسيدم. پس از ماجراهاي 22خرداد به اين سو هر بار تعداد لباس شخصي ها كمتر و كمتر به نظر مي آيد. حالا به فكرم رسيده كه عده ايي از اين ملبس به لباس نيروهاي انتظامي شايد همان لباس شخصي ها باشند. چرا كه هر سربازي رفته ايي مي تواند از سر و وضع آنها بفهمد كه اصلا" ذره ايي از نظامي گري در وجود اين افراد ديده نمي شود. البته اين بدان معنا نيست كه ديگر خبري از لباس شخصي ها نيست. هنوز هم در بين توده مردم اين افراد ديده مي شوند. حتي بيشتر آنهايي كه خودم ديدم دستگير مي شدند توسط همين لباس شخصي ها بود. داشتم مي گفتم، انبوهي از نيروهاي انتظامي ايستاده و سيل مردم در حركت را تماشا مي كردند. اين را هم بگويم تعداد زيادي اتويوس پارك شده و سواري در حركت، آمد و شد آدمها را سخت مي كرد.
صداي يكي دو مرد را شنيدم كه فرياد مرگ بر آمريكا سر داده بودند. در اين هنگام مردي نسبتا" بلند قد را ديدم كه در حالي كه دو دستش را به حالت هدايت زميني هواپيما بالا و پايين مي برد فرياد مي زد "مرگ بر آمريكا". او با مو و ريشي كاملا" سفيد هر بار كه به آخرين كلمه شعارش مي رسيد سرش را پايين آورده و نزديك گوش دو سه زن حدود سي ساله، كه نيم قدمي جلوتر از وي در حركت بودند با لحني تاكيد آميز فرياد مي كشيد "آمريكا". تازه آنجا بود كه متوجه صداي اين خانمها شدم كه در جوابش مي گفتند، "مرگ بر روسيه". در اين لحظه خيلي دلم براي عموي تازه از دست رفته ام تنگ شد. اگر او با ما بود، اين آقا سلامت جان به در نمي برد. شعار خانمها فراگير شد و عده ي بيشتري "مرگ بر روسيه" گفتند. درست متوجه نشدم، شعار "مرگ بر روسيه" كد رمز حمله بود و يا نيروهاي انتظامي حوصله اشان از تماشا چي بودن سر رفته بود، به هر حال هر چه بود در اين لحظه پيكرهاي درشتي از زمين و آسمان بر سر مردم فرو آمد. باتومها يا به سر و بدن مردم مي خوردند يا به نرده هاي كنار خيابان. به نظرم رسيد كه اين اقدامات همه براي ترساندن بود چون واقعا" نديدم كه باتومي محكم به سر يا بدن كسي بخورد. نمي دانم پوست كلفتي از من است يا نيروهاي انتظامي ميل قلبي براي زدن مردم نداشتند. مردم به سرعت، در حد آمادگي جسماني اي كه داشتند فرار مي كردند. بالا رفتن من و خانمم از نرده هاي وسط خيابان كريم خان هر بيننده ايي را به ياد نيازمندان در حال دخيل بستن در عتبات مي انداخت. دست آخر هر طور كه شد به آن سمت خيابان رفتيم.
حالا ديگر تجمع تظاهركنندگان به حركات فلز جيوه بر سطحي صاف مي ماند. هر جا مامورين مي آمدند مردم پراكنده شده و در مكان ديگري كه خيلي از محل قبلي دور نبود دوباره گرد هم مي آمدند. به سمت ميدان ولي عصر حركت كرديم. مردمي موبايل به دست را مي شد ديد كه تلاش مي كردند به جايي زنگ بزنند اما خط نمي داد. عده ديگري هم مدام در حال تهيه عكس و فيلم بودند. افرادي هم از پنجره هاي ساختمانهاي مشرف به خيابان نظاره گر حوادث بودند. يك آقايي هم با خيال راحت با دوربين فيلم برداري منتظر شكار لحظه ها بود. يك نيروي انتظامي ميانسال كه خيلي هم شبيه به ايلوش (با پوزش از برادرم كه ايلوش قهرمان نوجواني اوست و هرگز كسي در جنگ عليه مردم خود قهرمان نمي شود) بود پس از اينكه حسابي مردم را با باتوم زده بود سراغ آدمهاي پنجره ها رفت و از آنها با اشاره و فرياد خواست كه داخل بروند. كه تلاشش هم به جايي نرسيد.
نزديكي هاي ميدان ولي عصر يك لباس شخصي كه خود را بين مردم تنها ديده بود ترس برش داشت، در حال فرار بود كه فردي پا جلويش گرفت و او را زمين زد. عده ي زيادي براي زدنش به او هجوم بردند. دو جوان كه تيپ دانشجويان رشته هنر را داشتند خود را روي او انداخته كه زيادي كتك نخورد و مردم را از زدن جوان لباس شخصي باز داشتند.
در صحنه ايي ديگر دختر جوان حدود 17 ساله اي كه نوار سبز به مچ بسته بود و درست متوجه نشدم مثل اينكه تعدادي از همان نوارها هم در دست داشت ديدم كه پشت سر هم شعار "مرگ بر ديكتاتور" مي داد. به چهره اش به دقت نگاه كردم. كوچكترين اثري از ترس در چهره اش ديده نمي شد. با اينكه پشت سرش جمعيت زيادي بودند اما به نظر مي رسيد تنها باشد. شعار غالب مردم "نترسيد ما همه با هم هستيم" بود. گفتني است مردم در حالي اين شعار را مي داد كه در حال فرار بودند. يك مامور انتظامي جوان با تمسخر رو به مردم گفت "پس چرا فرار مي كنيد، نترسيد". يك لحظه بين دختر جوان نوار به دست با مردم فاصله افتاد. در اين لحظه سه مامور انتظامي تنومند با باتومهاي بالا برده شده به سمتش حمله كردند. دختر پشت كرده دستانش را روي سرش گذاشت و به زمين نشست. از پشت به آنها فرياد زدم "چه كار مي كنيد؟" هر سه متوقف شدند. موج مردم در تلاطم بود و نيروهاي انتظامي بی هراس از تصور هر گزندی اما مردد به مردم حمله كرده و با كمي پيشرفت در پراكندن جمع تظاهر كنندگان عقب نشيني مي كردند. يكي از اين نيروهاي ضد شورش كه 20 ساله به نظر مي رسيد با چهره اي كلافه به سمت مردم يورش برد. به ياد عكس صفحه اول كيهان روز 10 بهمن 57 افتادم. با صدايي بلند بر سرش فرياد زدم: "نزن سرباز!" نگاهش به نگاهم گره خورد. در جا ايستاد. من هم يك لحظه به خودم و به همه چيزهاي اين دنيا شك كردم. او مي بايست چه كار مي كرد؟ آيا او به كارش ايمان دارد؟ اگر از سر كسب روزي به اينجا آورده شده است، خب من و مردمان ديگر مي بايست چه مي كرديم؟ آيا كشور ما در مسير درستي در حركت است كه ما بايد در برابر اين حركت ساكن باشيم؟ اين سرباز موظف به پاسداري از چيست؟ قضاوت بي رحمانه تاريخ درباره مردم معترض و قدرت حاكم چه خواهد بود؟ اينها درست همان پرسشهايي است كه آن سرباز سال 57 و آن معترض جلوي تير در محكمه تاريخ مي بايست پاسخ گو باشند. با ديدن دسته هاي كوچك شده نيروهاي ضد شورش، حدس زدم بايد انبوه جمعيت معترض در مكان هاي ديگري باز گرد هم آمده و نيروهاي انتظامي را مشغول كرده اند. نيروي ضد شورش جوان و بلند قدي با يكي از معترضان برخورد لفظي پيدا كرد و قصد دستگيري او را داشت كه خود را بين جمعيت تظاهر كننده تنها يافت. اما آنقدر عصباني بود كه وضعيت خود را درك نمي كرد و نزديك بود كه خشمش كار دستش بدهد تا اينكه مردم در حالي كه هو مي كشيدند به سمتش حمله ور شدند. اينجا بود كه به او فهماندم ديگر جاي ماندن نيست.
همه فروشگاه ها بسته بودند و دل و دماغي هم براي خريد باقي نمانده بود. با همسرم به جايي كه من كار داشتم رفتيم و پس از یکساعت كه كارم تمام شد و فكر مي كردم كه كار بقییه نیز باید تمام شده باشد. ولي اشتباه ميكردم. دختران و پسراني را در محوطه ايي كه براي بازي بسكتبال حصار كرده بودند در بند ديدم. مادر يكي از آنها كنار خيابان انگار كه كمرش شكسته باشد روي زمين نشسته بود. نگاهش را هرگز فراموش نمي كنم. او هنوز كارهاي زيادي دارد كه بايد انجام دهد. از خيابان حجاب كه پايين مي آمديم دختراني سياه پوش را ديدم كه در بلوار کشاورز با گامهایی رژه مانند، مرگ بر آمريكا مي گفتند. موجي ديگر از جوانان سبز هم پشت سر آنها دست ها يشان را بالاي سر برده به هم مي زدند. دلم ريخت. امروز بيش از ظرفيتم لحظه هايي سنگنين بر من گذشته بود. به سختي خودم را كنترل كردم. اينبار هم كسي آن دور بر اشكهايم را بر گونه نديد.صف آرايي مرگباري فراهم آمده است.