تبليغاتX
دانستن حق مردم است

دانستن حق مردم است

مجاب کردن مردمی که کم می دانند آسان تر است.

   علي كردان ديگر در بين ما نيست. نمي دانم چرا دلم گرفته است. نه اينكه با او از نزديك آشنايي خاصي داشته باشم و يا اينكه او قهرمان داستان هايم بوده باشد نه. مي بينيم در مرگش كسي ناراحت نيست. مي بينيم حتي مرگش دستمايه جوك هاي جديد شده است. اما من چرا بايد ناراحت باشم. در اين فكر و خيال با خود كلنجار مي روم ، با شنيدن مكالمه تلفني هم اتاقيم  گوش هايم  تيز مي شود. او با كسي آن طرف خط درباره نرفتن فرزندش به مدرسه صحبت مي كند. گويا اين دوست ما مي بايست براي نرفتن فرزندش به مدرسه گواهي پزشك ارايه كند. اين در حالي است كه از نگاه قانون و عرف بي گمان خود او  بيشترين مسؤليت را در قبال نرفتن فرزندش به مدرسه دارد. پس گواهي پزشك براي چيست؟ تازه مگر تدارك گواهي پزشك چقدر كار دارد. آيا نگاه مسؤلين اين مدرسه به مدرك ريشه هاي  همان فرهنگي نيست كه مرحوم كردان را وا می دارد تا براي توجه به مدرك افراط پيشه كند؟ 

   به عقيده من افرادي چون علي كردان تبلور خواسته هاي يك ملت در يك مقطع تاريخي هستند. نه آن تاريخي كه به قول شاهرخ مسكوب آرزو مي شد. بلكه آن تاريخي كه عينيت دارد و ما در آن نفس مي كشيم و زندگي مي كنيم. همانطور كه شهيد رجايي فرزند ملت خود است. از فرزندش كمال رجايي نقل شده است، "مجبور بود كه چنان ظاهري داشته باشد تا مردم به حرفش گوش كنند وگرنه كسي به سخنان يك چهره كراواتي گوش نمي‌كرد. وگرنه وقتي پدر شهيد شدند، چند دست كت شلوار در خياطي داشتند كه تحويل نگرفته بودند". من فكر مي كنم  علي كردان محصول فرهنگي عصر ما است؟  به سابقه ي او نگاه كنيد. آيا او مي توانست در كشوري برای  نمونه مثل بلژيك چنين كارنامه اي از خود باقي بگذارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:15  توسط احمد صارمی  | 

   چند روز پيش يكي از  همكاران قديم را كه به حزب الهي بودن اشتهار دارد در اداره ديدم. او در اداره كاري داشت و سري هم به اتاق ما زده بود. به شيوه متعارف با او روبوسي كرديم. پس از رد و بدل شدن بوسه ها،گفت،

"روبوسي نكنيد معانقه كنيد".

پرسيدم معانقه يعني چه؟"

گفت، "گردن بر گردن گذاشتن".

گفتم، "شما كه از گذشته بر مصافحه اصرار داشتيد"

گفت "مصافحه، يعني دست روي دست گذاشتن".

گفتم ، "نخير! منظور شما از صفحه هيچگاه دست نبوده و همواره  از همان ابتدا مصاحفه را گذاشتن صورت بر صورت دانسته و حتي تعداد آن را هم كه قبل از انقلاب دو بار بود پس از انقلاب (شايد با الهام از اعراب يا فلسطينيان) به سه بوسه افزايش داديد. و بعد هم هنگام دست دادن مثل دلاك ها همديگر را چرك مي كرديد حالا چه شده كه مي گوييد مصافحه نكنيد. اصلا" من نمي فهمم چرا هر  چه شماها مي گوييد بايد درست باشد. شما اين سي سال، 1400 سال اسلام را شخم زديد. ديروز مي گفتيد رويوسي آنهم سه بار و حالا مي گوييد معانقه؟!".

     البته خودمانيم، شايد حقش نبود كه با اين تندي با او سخن بگويم ولي تازگيها وقتي افرادي چون ايشان براي پيشبرد نظراتشان به راحتي از دين و آيينمان خرج مي كنند،به قول جوانترها، رو اعصابم راه مي روند. حالا همين آدم اگر مي گفت به دليل بيماري شايع شده (آنفلویانزا ی خوكي) بهتر است از رو بوسي خوداري كنيم چه قدر بهتر بود.  چرا بايد با آويزان شدن به ادبيات ديني، آشكارا  گذشته را نفي و بخشی از حافظه ي تاريخی ما را به نفع خود پاك كند.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:58  توسط احمد صارمی  | 

بحثي كه مايلم امروز با دوستان خوبم داشته باشم اينكه مدتي است به اين فكر افتادم كه ما گاه درون خودمان نيازمند به يك خانه تكاني درست و حسابي هستيم. همان كاري كه دكارت با خود كرد و خيلي هاي ديگر هم از پيامدهاي شك او استفاده كردند. براي مثال بياييد به احساس خودمان نسبت به اعراب يكبار ديگر اما با چشماني بازتر نگاه كنيم. ما فكر مي كنيم اعراب چه جور آدمهايي هستند. البته قبل از وارد شدن به اصل موضوع بايد بگويم كه مراد من از عرب، همان واژه عمومي و مصطلح در زبان امروزيمان است. حالا اينكه آيا مي توان مصري ها يا ليبيايي ها و يا حتي عراقي ها را عرب دانست يا خير، اين مستلزم بحث هاي كارشناسي است كه امروز دنبال آن نيستم.

از موضوع اصلي ام دور نشوم. ما از اعراب به دلايلي دل خوشي نداريم. يكي حمله به ايران در دوره باستان و ديگري رفتاري كه با حسين ابن علي و خانواده اش به عنوان امام سوم ما شيعيان داشته اند. رويداد اولي كمتر در خاطره ي عموم ايرانيان مانده و تنها ايرانيان اهل مطالعه و تاريخ را مي آزارد، ولي دومي -منظورم واقعه ي عاشورا، هنوز پس از 14 قرن،  چشم غالب ايرانيان را پر اشك مي سازد. حالا بياييد با اتكاء بر اطلاعاتي دم دستي اما محكم و استوار به واقعه عاشورا نگاهي دوباره بياندازيم و بعد هم بقييه داستان...

گفتن از واقعه ي تاريخ ساز و غم انگيز عاشورا در پيشگاه شما عزيزان شيعه براي من حكايت بردن زيره به كرمان است. هر ايراني حتي غير شيعه خوب مي داند بر حسين و يارانش در صحراي كربلا و پس از آن چه گذشت. اما نكته اي كه امروز مرا به نوشتن آن وا داشته است اينكه از خود بپرسيم در اين سالهايي كه براي ما از كاروان اسيران كربلا گفته شده است آيا حتي يكبار شنيده ايم كه به زنان اين كاروان تعدي شده باشد؟ آنچه از تاريخ عاشورا توسط علما و روحانيون بر منابر نقل شده است و صدها و بلكه هزاران بار آنان را شنيده ايم اين بوده است كه حضرت زينب همراه ساير زنان كاروان اسرا پس از چند روزي اقامت در شام آن روز و دمشق امروز به مدينه باز گشت. حتي مي دانيم كه امام سجاد، امام چهارم ما شيعيان در هنگام نبرد كربلا جوان بوده اما به دليل بيماري به جنگ نرفت و به همين دليل در امان ماند و جزء 72 شهيد كربلا نشد.  همچنين مي دانيم ايشان با اتفاق حضرت زينب از همان روز واقعه و حتي در مسجد اموي دمشق، مي گويند در حضور يزيد به افشاي چهره ي وافعي امويان و مبارزه با افكار منحرف پرداخت و هم اينان بودند كه امكان زنده نگه داشتن عاشورا فراهم آوردند.

ببينيد! لشكريان شمر و عمر ابن سعد را از  30000 تا 200000 هزار  برآورد كرده اند. اگر چه آمار قابل استنادي نداريم كه همه ي آنان كه با حسين و يارانش جنگيده اند عرب بوده اند يا غير عرب، ولي مي دانيم كه فرماندهان و بزرگان لشكر يزيد كاملا" از نژاد اصيل عرب بوده اند. حالا خوب توجه كنيد كه به هدفم از طرح اين مطلب نزديك مي شوم. اگر  فرض كنيم كه معترضان به نتيجه انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري ايران همگي كافر و ملحد باشند، و اعتراضات پس از انتخابات آن مصداق روشن ستيز با حكومت باشد و همه بايد گردن زده مي شدند. باز آنچه كه شنيديدم بر معترضان دستگير شده در بازداشتگاه هايي چون كهريزك گذشته است و شنيديم كه حتي در مواردي عمل دست درازي به حيثيت خواهران و برادران ما در خوردرو پارك شده كنار خيابان اتفاق افتاده است. خارج از مرام جوانمردي است و تلخ اينكه توسط هموطنان ايرانيمان صورت گرفته است. يعني آنان كه كار تجاوز و بي حرمتي به معترضان را بر عهده داشته اند ايراني بودنده اند و نه عرب يا هر خارجي ديگر! اينجا روي سخن من حكومت نيست. فكر نمي كنيد كه عدم تجاوز به زنان بازمانده از واقعه ي عاشورا، تنها به خاطر اعتقاد عرب جاهل به سنتها و در كلام ديگر پايبندي به بايد ها و نبايدهاي فرهنگي اش بوده است. فكر نمي كنيد رحم آوردن به علي ابن حسين بيمار، كسي كه مي تواسته ظلمي كه به اهل بيت پيامبر اسلام رفته است را به اطلاع جهانيان برساند، بايد به حساب آشنايي يكا يك سپاه دشمن با ارزشي به نام "جوانمردي" دانست.  داستان اين ناجوانمردي هاي ما حكايت امروز نيست. هرگز خاطره اشكهاي پدرم را هنگام نقل حكايت اعدام دكتر فاطمي با 40 درجه تب را توسط مزدوران شاه فراموش نمي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:46  توسط احمد صارمی  | 

ساعت 09:30 در ميدان وليعصر بوديم. كمي شلوغ تر از روزهاي معمولي بود و نفراتی از نيروهاي انتظامي هم كنار ميدان ديده مي شد. با اين حال در  لحظات نخست چيزي غير عادي به چشم نمي آمد. من بايد به مركز شهر مي آمدم و همسرم هم گفت كه خريد دارد و مسيري را با من مي آيد.

از ميدان كه پايين مي رفتيم كم كم انبوه نيروهاي انتظامي به چشم مي خوردند. اندامهاي درشت و پوششي مثل ساموراييها داشتند. هر يك از آنها مثل غواصها كپسولي اما كوچك بر پشت بسته بود. اين ريخت، بخصوص رنگ تيره نزديك به سياه آنان آدم را به ياد فيلم جنگ ستارگان مي انداخت. يك آن فكرم رفت پيش ازغدي كه شب پيشش جوانان جنبش سبز را سوسول ناميده بود. با خود گفتم اين چه جور سوسول هايي هستند كه براي مقابله با آنان نيروهاي انتظامي تا اين حد مي بايست مجهز مي شدند. سري به بازارچه خيابان آبان زديم. خرده خريدي كرده بيرون كه آمديم انبوه نيروهاي انتظامي در پوشش هاي رسمي اما متفاوت ديده مي شدند. حتي برخي از آنان لباس كار پاركبانان شهرداري را به تن داشتند.

نزديك خيابان كريم خان بوديم كه انبوه جمعيت را در دسته هاي كوچك و بزرگ در حال حركت ديديم. به سمت ميدان هفت تير رفتيم تعداد افراد انتظامي اگر اشتباه نكنم نزديك به سه برابر آدمهاي عادي بودند. حالا به پاسخي كه روز قدس بي جواب مانده بود رسيدم. پس از ماجراهاي 22خرداد به اين سو هر بار تعداد لباس شخصي ها كمتر و كمتر به نظر مي آيد. حالا به فكرم رسيده كه عده ايي از اين ملبس به لباس نيروهاي انتظامي شايد همان لباس شخصي ها باشند. چرا كه هر سربازي رفته ايي مي تواند از سر و وضع آنها بفهمد كه اصلا" ذره ايي از نظامي گري در وجود  اين افراد ديده نمي شود. البته اين بدان معنا نيست كه ديگر خبري از لباس شخصي ها نيست. هنوز هم در بين توده مردم اين افراد ديده مي شوند. حتي بيشتر آنهايي كه خودم ديدم دستگير مي شدند توسط همين لباس شخصي ها بود. داشتم مي گفتم، انبوهي از نيروهاي انتظامي ايستاده و سيل مردم در حركت را تماشا مي كردند. اين را هم بگويم تعداد زيادي اتويوس پارك شده و سواري در حركت، آمد و شد آدمها را سخت مي كرد. 

صداي يكي دو مرد را شنيدم كه فرياد مرگ بر آمريكا سر داده بودند. در اين هنگام مردي نسبتا" بلند قد را ديدم كه در حالي كه دو دستش را به حالت هدايت زميني هواپيما بالا و پايين مي برد فرياد مي زد "مرگ بر آمريكا". او با مو و ريشي كاملا" سفيد هر بار كه به آخرين كلمه شعارش مي رسيد سرش را پايين آورده و نزديك گوش دو سه زن حدود سي ساله، كه نيم قدمي جلوتر از وي در حركت بودند با لحني تاكيد آميز  فرياد مي كشيد "آمريكا". تازه آنجا بود كه متوجه صداي اين خانمها شدم كه در جوابش مي گفتند، "مرگ بر روسيه". در اين لحظه خيلي دلم براي عموي تازه از دست رفته ام تنگ شد. اگر او با ما بود، اين آقا سلامت جان به در نمي برد. شعار خانمها فراگير شد و عده ي بيشتري "مرگ بر روسيه" گفتند.  درست متوجه نشدم، شعار "مرگ بر روسيه" كد رمز حمله بود و يا نيروهاي انتظامي حوصله اشان از تماشا چي بودن سر رفته بود، به هر حال هر چه بود در اين لحظه پيكرهاي درشتي از زمين و آسمان بر سر مردم فرو آمد. باتومها يا به سر و بدن مردم مي خوردند يا به نرده هاي كنار خيابان. به نظرم رسيد كه اين اقدامات همه براي ترساندن بود چون واقعا" نديدم كه باتومي محكم به سر يا بدن كسي بخورد. نمي دانم پوست كلفتي از من است يا نيروهاي انتظامي ميل قلبي براي زدن مردم نداشتند. مردم به سرعت، در حد آمادگي جسماني اي كه داشتند فرار مي كردند. بالا رفتن من و خانمم از نرده هاي وسط خيابان كريم خان هر بيننده ايي را به ياد نيازمندان در حال دخيل بستن در عتبات مي انداخت. دست آخر هر طور كه شد به آن سمت خيابان رفتيم.

حالا ديگر تجمع تظاهركنندگان به حركات فلز جيوه بر سطحي صاف مي ماند. هر جا مامورين مي آمدند مردم پراكنده شده و در مكان ديگري كه خيلي از محل قبلي دور نبود دوباره گرد هم مي آمدند. به سمت ميدان ولي عصر حركت كرديم. مردمي موبايل به دست را مي شد ديد كه تلاش مي كردند به جايي زنگ بزنند اما خط نمي داد. عده ديگري هم مدام در حال تهيه عكس و فيلم بودند. افرادي هم از پنجره هاي ساختمانهاي مشرف به خيابان نظاره گر حوادث بودند. يك آقايي هم با خيال راحت با دوربين فيلم برداري منتظر شكار لحظه ها بود. يك نيروي انتظامي ميانسال كه خيلي هم شبيه به ايلوش (با پوزش از برادرم كه ايلوش قهرمان نوجواني اوست و هرگز كسي در جنگ عليه مردم خود قهرمان نمي شود) بود پس از اينكه حسابي مردم را با باتوم زده بود سراغ آدمهاي پنجره ها رفت و از آنها با اشاره و فرياد خواست كه داخل بروند. كه تلاشش هم به جايي نرسيد. 

نزديكي هاي ميدان ولي عصر يك لباس شخصي كه خود را بين مردم تنها ديده بود ترس برش داشت،  در حال فرار بود كه فردي پا جلويش گرفت و او را زمين زد. عده ي زيادي براي زدنش به او هجوم بردند. دو جوان كه تيپ دانشجويان رشته هنر را داشتند خود را روي او انداخته كه زيادي كتك نخورد و مردم را از زدن جوان لباس شخصي باز داشتند.

در صحنه ايي ديگر دختر جوان حدود 17 ساله اي كه نوار سبز به مچ بسته بود و درست متوجه نشدم مثل اينكه تعدادي از همان نوارها هم در دست داشت ديدم كه پشت سر هم شعار "مرگ بر ديكتاتور" مي داد. به چهره اش به دقت نگاه كردم. كوچكترين اثري از ترس در چهره اش ديده نمي شد. با اينكه پشت سرش جمعيت زيادي بودند اما به نظر مي رسيد تنها باشد. شعار غالب مردم "نترسيد ما همه با هم هستيم" بود. گفتني است مردم در حالي اين شعار را مي داد كه در حال فرار بودند. يك مامور انتظامي جوان با تمسخر رو به مردم گفت "پس چرا فرار مي كنيد، نترسيد". يك لحظه بين دختر جوان نوار به دست با مردم فاصله افتاد. در اين لحظه سه مامور انتظامي تنومند با باتومهاي بالا برده شده به سمتش حمله كردند. دختر پشت كرده دستانش را روي سرش گذاشت و به زمين نشست. از پشت به آنها فرياد زدم "چه كار مي كنيد؟" هر سه متوقف شدند. موج مردم در تلاطم بود و نيروهاي انتظامي بی هراس از تصور هر گزندی اما مردد به مردم حمله كرده و با كمي پيشرفت در پراكندن جمع تظاهر كنندگان عقب نشيني مي كردند. يكي از اين نيروهاي ضد شورش كه 20 ساله به نظر مي رسيد با چهره اي كلافه به سمت مردم يورش برد. به ياد عكس صفحه اول كيهان روز 10 بهمن 57 افتادم. با صدايي بلند بر سرش فرياد زدم: "نزن سرباز!" نگاهش به نگاهم گره خورد. در جا ايستاد. من هم يك لحظه به خودم و به همه چيزهاي اين دنيا  شك كردم. او مي بايست چه كار مي كرد؟ آيا او به كارش ايمان دارد؟ اگر از سر كسب روزي به اينجا آورده شده است، خب من و مردمان ديگر مي بايست چه مي كرديم؟ آيا كشور ما در مسير درستي در حركت است كه ما بايد در برابر اين حركت ساكن باشيم؟ اين سرباز موظف به پاسداري از چيست؟ قضاوت بي رحمانه تاريخ درباره مردم معترض و قدرت حاكم چه خواهد بود؟ اينها درست همان پرسشهايي است كه آن سرباز سال 57 و آن معترض جلوي تير در محكمه تاريخ مي بايست پاسخ گو باشند. با ديدن دسته هاي كوچك شده نيروهاي ضد شورش، حدس زدم بايد انبوه جمعيت معترض در مكان هاي ديگري باز گرد هم آمده و نيروهاي انتظامي را مشغول كرده اند. نيروي ضد شورش جوان و بلند قدي با يكي از معترضان برخورد لفظي پيدا كرد و قصد دستگيري او را داشت كه خود را بين جمعيت تظاهر كننده تنها يافت. اما آنقدر عصباني بود كه وضعيت خود را درك نمي كرد و نزديك بود كه خشمش كار دستش بدهد تا اينكه مردم در حالي كه هو مي كشيدند به سمتش حمله ور شدند. اينجا بود كه به او فهماندم ديگر جاي ماندن نيست.

همه فروشگاه ها بسته بودند و دل و دماغي هم براي خريد باقي نمانده بود. با همسرم به جايي كه من كار داشتم رفتيم  و  پس از یکساعت كه كارم تمام شد و فكر مي كردم كه كار بقییه نیز باید تمام شده باشد. ولي اشتباه ميكردم.  دختران و پسراني را در محوطه ايي كه براي بازي بسكتبال حصار كرده بودند در بند ديدم.  مادر يكي از آنها كنار خيابان انگار كه كمرش شكسته باشد روي زمين نشسته بود. نگاهش را هرگز فراموش نمي كنم. او هنوز كارهاي زيادي دارد كه بايد انجام دهد. از خيابان حجاب كه پايين مي آمديم  دختراني سياه پوش را ديدم كه در بلوار کشاورز با گامهایی رژه مانند،  مرگ بر آمريكا مي گفتند. موجي ديگر از جوانان سبز هم پشت سر آنها دست ها يشان را بالاي سر برده به هم مي زدند. دلم ريخت. امروز بيش از ظرفيتم لحظه هايي  سنگنين بر من گذشته بود. به سختي خودم را كنترل كردم. اينبار هم كسي آن دور بر اشكهايم را بر گونه نديد.صف آرايي مرگباري فراهم آمده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:41  توسط احمد صارمی  | 

در خبرها آمده بود: 

در آذربایجان غربی

ضرب و شتم خبرنگاران ادامه دارد: این بار به جرم گرفتن عکس از پارچه نوشته های تبریک! عصرایران - اولین روز کاری وحید جلال زاده استاندار جدید آذربایجان غربی با ضرب و شتم شدید یکی از روزنامه نگاران این استان توسط ماموران انتظامی مستقر در استانداری آذربایجان غربی همراه شد. ماجرا از آنجا اغاز شد که یکی از خبرنگاران ارومیه ای با تلفن همراهش مشغول عکسبرداری از ده ها پارچه نوشته تبریک برای استاندار جدید آذربایجان غربی بود که ناگهان مأموران مستقر در استانداری به سمت وی رفته و پس از مشاجره لفظی او را به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند. ماموران به کتک زدن وی در پیاده روی مقابل استانداری بسنده نکرده و با کشاندن این خبرنگار به داخل محوطه استانداری ، به ضرب و شتم جمعی وی ادامه دادند. ماموران انتظامی مستقر در استانداری در حالی این روزنامه نگار را به شدت مورد ضرب و شتم قرار دارند که هیچ تابلوی "عکسبرداری ممنوع"ی در مقابل ساختمان استانداری وجود ندارد و نمای بیرونی ساختمان نیز در معرض دید هزاران عابری قرار دارد که هر روز از مقابل استانداری در رفت و آمد هستند   . ۹ آبان ۱۳۸۸ عصر ایران

خب! فكر مي كنيد دليل اين كار چه بوده است؟ از نگاه من اين همان شمشير بي اعتمادي مسوولين كشور به خود و باورهاي خود است كه مدتهاست در مناسبتهاي مختلف بر سر دست اندر كاران رسانه ها فرود آمده است. به ياد مي آوريد كه ريس جمهور  ما در اولين سخنراني اش در مجمع عمومي سازمان ملل در سال 2005 نه تنها جهانيان كه جمعيت اكثريت هموطنان خو را نيز با دعاي تعجيل در ظهور امام زمان در محل سازمان ملل شگفت زده كرد؟ پس از اين رفتار بي سابقه خارجيهايي كه تا آن زمان حتي اسم امام زمان را نشنيده بودند علاقمند شدند راجع به ايشان بيشتر بداند. پس از آن خبرنگاراني براي تهيه گزارش و مصاحبه در باره مهدويت به ايران آمده و تعداد زيادي هم به جمكران رفتند. تا اينكه از ابتداي امسال تا جايي كه من خبر دارم. ورود روزنامه نگاران به جمكران اكيدا" ممنوع شد. آن دسته ايي هم كه از سر بي اطلاعي به آنجا مي روند به شدت مراقبت مي شوند كه حتي از فاصله دور هم از چاه معروف عكس نگيرند. يكي از مسوولين در توجيه اين مراقبتهاي ويژه مي گفت، "بعضي آمدند و عكسهايي نامناسبي گرفتند" و در توضيح تكميلي گفته شد، "در برخي از گزارشات از صف مردم براي دريافت غذا عكس چاپ شده است". واقعا" من نمي فهمم كه رييس جمهور كشور با چه هدفي در سازمان ملل كه بي گمان حتي يك نفر  از مخاطبانش با موضوع امام زمان آشنايي نداشته و اگر هم نام ايشان را شنيده باشد تصوير روشني از او ندارد به طرح باورهاي خود اقدام مي كند. تازه وقتي هم كه همين خارجي ها از سر كنجكاوي به ايران مي آيند، آنها را از رفتن به جمكران به عنوان عيني ترين محل مربوط به امام زمان منع مي كنند! آيا واقعا" درج تصوير افراد براي دريافت غذاي نذري به عقيده شما كار غلطي است؟ غلط يا درست، اين اتفاقي است كه آنجا رخ داده است. آيا بهتر نيست كه اگر ما به جمكران و اعتقاد برخي از مردم به آن محل باور داريم، چرا نمي كوشيم كه به بيگانگان در درك جايگاه نذورات در فرهنگ مردممان و در نهايت فهم  انگيزه آنان كه در اين صفها ايستاده اند كمك كنيم.

به خاطر مي آورم هنگام فيلم برداري يك گروه روسي از عتبات عاليات در قم يكي از خادمين حدودا" 40 ساله با تندي به من به عنوان مترجم  گروه تصوير بردار گفت، "آقا اينها را جمعشان كنيد. من متوجه شدم كه اين آمريكايي ها از آنان (با انگشت اشاره كرد به پيرمرد و پيرزني كه در يكي از حجره هاي حرم عصرانه مي خوردند) كه مشغول هندوانه خوردن هستند فيلم مي گيرند. اين براي ما زشت است"! به او گفتم كه اولا" اينها آمريكايي نيستند. و بعد هم در اروپا هندوانه خيلي بي كلاس تر و ارزانتر از مرغ نيست كه شما فكر كنيد با هندوانه خوردن آبروي كسي مي رود. 

در اين مورد گفتني بسيار است. گاه ما خودمان هم درك درستي از رفتارمان نداريم و نمي دانيم در پي چه هستيم. برگرديم به موضوع اول اين مطلب. اگر پارچه نويسي ممنوع است چرا در استانداري اين اتفاق افتاده است. اگر هم حالا شخصي مثلا" 30 يا 40 هزار تومان هزينه كرده و خواسته كه احساساتش به اين انتخاب درست (از نگاه خودش) را با اين وسيله ابراز كند چه اشكالي دارد كه اين روزنامه نگار بخت برگشته از آنها عكس بگيرد؟  چه قدر خوب مي شد اگر ماموراني كه با نثار مشت و لگد مي پندارند انجام وظيفه مي كنند، يك لحظه به خود مي آمدند و از خود مي پرسيدند: ما مشغول به چه كاري هستيم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:28  توسط احمد صارمی  | 

روز چهارم جشنواره يعني جمعه يكم آبان حدود ساعت 15:30 بود كه صداي انبوهي از مردم كه شعار مي دادند شنيده شد. من در آن لحظه در طبقه دوم  بخش مربوط به رسانه هاي خارجي بودم. هيجانزده به سمت نرده، جايي كه مي شد از بالا هر چه را كه در طبقه همكف ديدني بود ديد رفتم. البته ستون عظيم مصلي جلوي ديد كامل را مي گرفت ولي جمعيت بطور فشرده بخش بزرگي از طبقه همكف را گرفته بود. شعارهايي كه تا اين زمان پراكنده و بيشتر شبيه به فرياد به گوش مي رسيد كم كم يك دست شد، مي گفتند، " يا حسين مير حسين"، "كروبي كروبي حمايتت مي كنيم"، "مرگ بر ديكتاتور"، "بسيجي واقعي همت بود و باكري". انبوه جمعيت به سمت كانوني كه مي شد حدس زد كروبي باشد گرد آمده بودند و مانند موج حركت مي كردند. ديواره غرفه ها كه از پارتيشن هاي موقت ساخته شده بودند مثل بازي دومينو به زمين مي ريختند. لحظاتي بعد شعار "مرگ بر روسيه" سر گرفت. در اين لحظه بود كه مسولين جشنواره، جوان روسي را كه در غرفه رسانه روسي بود از محل دور كردند و روي نقش پرچم روسيه كه بالاي غرفه نصب بود هم با تكه پارچه ايي كه بعدا" متوجه شدم پرچم  ارمنستان است پوشاندند. انبوه جمعيت گرداگرد لكه سفيدي كه همان عمامه كروبي بود در حركت بودند. در گوشه و كنار چند نفري به اطراف در حال فرار مي دويدند. شنيدم كه افرادي به دنبال آنان دويده بودند. جمعيت با سرو صداي زياد به راهرويي كه به طبقه ي بالا مي آمد نزديك مي شدند. فراواني جمعيت به شكل چشم گيري در طبقه بالا كم شده بود. حالا ديگر آدمهاي كمتري دور كروبي بودند و برخي كه مي شود گفت بيست سي نفر بودند، در حلقه دورتري از مركز جمعيت عليه كروبي شعار مي دادندَ "دروغگو برو گم شو". اين عده كه بيش و كم متحدالشكل به نظر مي رسيدند معلومم نشد منظورشان از طرح اين شعار چه بود ولي خود به خود ياد حكايتي كه در دهاتمان رايج است افتادم. مي گويند بزغاله اي هر روز كنار جوي آبي كه محل گذر گوسفندان بود مي ايستاد و رو به گوسفتداني كه با پرش از روي جوي آب دنبه هايشان بال مي رفت مي گفت، " آنجايتان را ديدم". بدون توجه به اين كه يك عمر آنجايش را همه ديده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:4  توسط احمد صارمی  | 

جشنواره رسانه ها با حضور مطبوعات و خبرگزاري هاي داخلي و 34 رسانه خارجي از 28مهر تا 4 آبان  در محل مصلاي تهران برگزار شد. من به عنوان يكي از مترجمان غرفه هاي خارجي با جشنواره همكاري داشتم. در مدت حضور در اين جشنواره موضوع هاي جالبي را ديدم كه بي گمان براي دوستان زيادي خالي از لطف نيست.

     همان روز اول فردي ميان سال با موهاي جوگندمي و  پر پشت كه كت و شلوار كهنه اي به تن داشت وارد غرفه ي ما شد. خودش را  معرفي كرده و در جمله اول گفت كه "دكتريني نوشته كه جهاني تازه را به پا خواهد كرد. برنامه او با نگاهي تازه دنيا را دگرگون كردهَ دويست كشور دنیا از جمله كشور صاحب غرفه را از باتلاقي كه در آن گرفتار آمده بيرون خواهد كشيد". اين آقا كه خیلی جدی و با اعتماد به نفس سخن می گفت معلوم بود که سابقه زیادی در ارایه مطالبش دارد. حتی اداراتی هم که می گفت مراجعه کرده به درستی  نام می برد ولی تعجب کردمَ اگر حتی بخشی از گفته هایش درست باشد چرا تاکنون صدا و سیما در باره ی او برنامه ای نداشته است. حالا ایشان بنا داشت برای معرفی دکترین بی سابقه اش نزد خارجی ها بیاید. در حالی که جزوه در دستش را ورق می زد مي گفت "طرح هايش به تاييد مجامع زيادي از جمله معاونت برنامه ريزي و نظارت راهبردي رياست جمهوري و شخص رييس جمهور رسيده است و تنها نياز به حمايت دارد و ايده هايش هيچ هزينه اي در بر نخواهد داشت". مسول غرفه  در كمال خونسردي گفت كه طرح پيشنهادي ايشان در حوزه كاري وي نيست. اين فرد را چندين بار در غرفه هاي ديگر هم با كيف و جزوه هايش ديدم.

      مسوول غرفه سوريه درست هم تيپ حزب الهي های خودمان بود و جالب اينكه جاي مهر هم  روي پيشانيش كاملا" ديده مي شد.  من فكر مي كردم برادران اهل سنت مهر استفاده نمي كنند. جالب تر اینکه او را در غرفه كيهان در حالي ديدم كه درست مثل يكي از آنان در حال آمد و شد بود.

     مرد جواني كه عينك بر چشم داشت با نگاهي كه فكر مي كنم فقط مي تواند بر دل مادرش بشيند، در برخوردي گجتي (كاراگاهانه) از من پرسيد، "آقا شما مي دانيد چرا در راه پله هاي ورودي پرچم ايران و انگليس را كنار هم گذاشته اند؟" دلم برايش سوخت. بيچاره دست كم 30 سال عقب بود. ياد آن نويسنده انگليسي افتادم كه گفته بود هر انگليسي كه مي خواهد عظمت از دست رفته امپراتوري را حس كند به ايران برود. راستي اين افراد از خود نمي پرسند اگر انگليس خيلي سياستمدار است چرا به مشكلات خودش رسيدگي نمي كند.

   نكته جالب ديگر اينكه خانمي كه عهده دار غرفه هند بود مي گفت كه عكس شاهرخ خان (هنرپيشه هندي) بيشترين چيزي است كه بازديد كنندگان از وي درخواست كرده اند. در غرفه ايشان با يك هندي ديگر كه 13 سالي در ايران بوده است آشنا شدم . ايشان به نكته با ارزشي اشاره كرد. او گفت كه وقتي با ايرانيان در باره فيلم هاي هندي صحبت مي كند، اگر از اين فيلم ها خوب بگويد آنها مخالفت مي كنند و اگر بد بگويد ، مي گويند كه نه خيلي خوب هستند!

   در غرفه ايستاده بودم كه مردي خوش سيما و بلند قامت كه موهايش را در پشت سر بسته بود به غرفه آمده، ايستاده سوالاتي از چگونگي اين كشور پرسيد. پس از يكي دو سوال در حالي كه صدايش را پايين آورده و به من نزديكتر شده بود پرسيد كه مي تواند با من Open   صحبت كند. فكر كردم مي خواهد در مورد مسايل سياسي يا كار مترجمي صحبت كند. او گفت كه مي خواهد بداند به عنوان يك Gay  مي تواند در اين كشور خوش بگذراند؟!

    در غرفه اي ديگر مترجمي عرب زبان حضور داشت كه اظهاراتش مايه ي شگفتي است. او سابقه اي طولاني در كار خود داشت و در گپي سر پايي در تمجيد از زبان عربي مي گفت كه در زبان عربي تغيير در يك زير و  يا زبر کلمه معنای كل جمله را عوض مي کند و اين را بالندگي يك زبان مي دانست. من که نمی فهمیدم  او از چه سخن می گوید آیا او قصد داشت که بگوید كه چون با جابجايي يك زير يا زبر در زبان عربی تغییر بنیانی پدید می آید پس این زبان خوب است. در زبانی که استفاده کنندگان آن در نوشتن زیر و ربر استفاده نمی کنند. در حال کلنجار با خود بودم که او اضافه کرد: ايران فقط 6 كانال تلوزيوني دارد اما در عراق 40 تا 50 كانال تلويزيوني وجود دارد. تازه فهمیدم که بحث ایشان مقایسه زبان عربی و فارسی نیست. ایشان عرب را از فارس سر می دانست و تلاش داشت با زبان بی زبانی آن را به من بفهماند.   موارد دیگری هم هست که برایتان پست می کنم. تا بعد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:25  توسط احمد صارمی  | 

   مي گويند كسي كه خودش را به خواب زده بيدار نمي توان كرد. اما اگر شخصي كه خود را به خواب  زده يكي از فرزندانمان باشد كه بازي گوشي كرده و بنا دارد دقايق بيشتري در رختخواب بماند چه؟ آيا باز هم بنا به گفته ي اول متن با اين گمان كه نمي توان او را بيدار كرد رهايش مي كنيم؟ البته كه نه.  داستان برخي از هواداران دولت آقاي احمدي نژاد نيز همين حكم را دارد. به  آنها نگاه كنيد. در بين آنها عزيزاني را مي بينيم كه با اندكي درنگ در زندگي هر يك از آنان درستي و پاكي از رفتار و كردارشان آشكار است. سپس بي گمان  از خود خواهيم پرسيد پس چه گونه اين نازنين مردم  مي توانند با افرادي مانند كلهر مشاور رييس جمهر احمدي نژاد همسو باشند. كلهر  همان فردي است كه به رييس جمهور احمدي نژاد مشاوره ي رسانه ايي مي دهد. بدين معنا كه او وظيفه دارد به چشم، گوش و كلام  رييس جمهور كمك كند كه كارا تر و اثربخش تر باشند. نمي خواهم براي شناساندن ايشان خيلي به عقب برگردم. بياييد به رفتار وي در ماجرايي كه براي دخترش پيش آمده نگاه كنيم. خب البته ممكن است براي هر يك از آدمهايي كه به خاطر زمان زيادي كه در مكان كار سپري مي كنند چنين دشواري اي پديد آيد. اما ببينيد او به عنوان پدر و همسر چه واكنشي نسبت به پناهندگي فرزندش به غرب از خود نشان مي دهد:

كلهر: من سالهاست همسرم را طلاق داده ام

همسر كلهر: من همسر قانوني كلهر هستم

كلهر: دخترم را دشمنان فريب دادند

دختر كلهر: اگر قدرتها پشت اين كار بودند الان جاي بهتري بودم نه در كمپ!

كلهر: من بیش از یکسال است كه از دخترم خبر ندارم.  

خودتان داوري كنيد. روي سخنم با هوادارن با وجدان  و با شرف آقاي احمدي نژاد است.  اگر اين فرد يك دروغگو است، چرا بايد به دولتي ارزشي مشاوره بدهد. و اگر گمان كنيم كه خانواده اش دروغ مي گويند، پس بايد  از رييس جمهور بپرسيم ، اين فرد كه از خانواده اش هم خبر ندارد چه گونه مي تواند از حال و روز ساير مردم با خبر باشد و به دولتي كه بنا دارد مردمي باشد مشاور رسانه اي بدهد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:21  توسط احمد صارمی  | 

    قوانين محدود كننده آزادي عقيده، آزاد انديشان را بيش از

 افراد شرور متأثر مي سازد. اين عوامل محدود كننده بيشتر

 انسان هاي درست كار را مي رنجاند تا اینکه مجرم ها را

 سرجايشان بنشاند. 

                                                                    Baruch Spinoza

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:13  توسط احمد صارمی  | 

   ديشب (20/6/88)  روحاني سن و سال داري در تلويزيون صحبت مي كرد. بخشي از صحبتش راجع به عرب قبل از اسلام بود و ارجاع داد به فردي كه گفته است اعراب هيچ نبوده اند و اسلام آن ها را به اين اعتبار رسانده است(نقل به مضمون). در ادامه صحبتش گذري هم داشت به حكيم فردوسي كه "او بي خود گفته است، ز شير شتر خوردن و سوسمار /عرب را به جايي رسيده است كار/ كه تاج كياني كند آرزو؟ خير آقا عرب از شير شتر خوردن به جايي نرسيده است بلكه اين اسلام است كه عرب را به آنجا رسانده است".

   من بنا ندارم كه به ابعاد مختلف اين موضوع بپردازم چون مي دانم بیشتر ايرانيان خوب تشخيص مي دهد كه اين آقاي روحاني با حرف هايش درك ضعيف خود را از مطلب فردوسي به نمايش مي گذارد و به علاوه با تاييد رفتار  اعراب مهاجم  كه داستانش را همه بيش و كم مي دانيم به نوعي به اسلام توهين مي كند. اما مهمتر اينكه چرا صدا و سيما اين دست برنامه ها را پخش مي كند. چه كسي از اين سخنان سراسر فتنه انگيز و توهين آميز بهره مي برد. كدام ملت است كه توهين به بزرگانش را بي جواب بگذارد.  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 8:13  توسط احمد صارمی  |